سلام بر توئی که پا به خلوت ما گذاشته ای ؛ خوش آمدی ! اینجا آسمانِ آبی است . اینجا آسمان همیشه آبی است ، نه گرد و غباری و نه دود و خاکستری و نه حتی تکهِ ابریُّ و ... اینجا آسمانش همیشه آبی است ؛ آبیِ آبیِ آبی ، برای توئی که دوست داری آسمان را همیشه آبی ببینی . بیا و نظاره کن آنچه را که تو دوست می داری. بیا و ببین به شرط آنکه اگر خوشت آمد به دوستانت هم خبر دهی که بیایند و ببینند ؛ در ضمن آیا هیچ می دانستی که برای ما مهم است ؟؟؟!!! اگر برای خودت هم مهم است نظرت را راجع به آنچه که دیده ای برایمان بنویس . باز هم بیا و یک سری به ما بزن از دیدن دوباره ات خوشحال می شویم بیا قدمت بروی چشم . یاعلی
این شرکت صهیونیستی در این اقدام موهن عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" را بر روی دستمالهای تولیدی درج می کند!
به گزارش مشرق به نقل از مهر، در خبری دیگر شرکت صهیونیستی موسوم به "دلال" (Dalal) در تولیدات جدید خود که شامل دستمال صورت و دستشویی می شود دست به اقدام توهین آمیزی زده است.
این شرکت صهیونیستی در این اقدام موهن عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" را بر روی دستمالهای تولیدی درج می کند!
تولیدات
جدید این شرکت صهیونیستی، واکنش فلسطینیان را در پی داشته و آنان خواستار
برچیدن این عبارت مقدس از روی دستمالهای تولیدی شده اند.
ندایی درونی به او فرمان برخاستن داد و...
برخاست. گره نخ از مشبک ضریح سر خورد و جلوی پایش بر زمین افتاد و او
شگفتزده در خود نگریست که بر پای خود ایستاده است.
زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام
حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام
حسین علیه السلام میروند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام
رضا علیهالسلام میآیند.
مهم نیست که امام رضا(ع) را «آما ریسا»
بگوید و همسرش تصحیح کند و او باز هم نتواند اسم امام را درست تلفظ کند.
مهم نیست که تازه وارد است و هنوز به خیلی از آداب وارد نیست. مهم این
است که امام رضا(ع)، دست «دانیل لیلیِگارد» سوئدی را گرفته و او را امسال
دو بار به زیارت خود کشانده است. دانیل تازه مسلمان از حرم امام رضا(ع)
بوی مکه را استشمام می کند و شاید این همان معنی «حج فقرا»یی است که همیشه
با زیارت امام رضا(ع) در یادمان زنده می شود.
عکس هایی از ویلای جدید نائومی کمبل مدل معروف سیاهپوست
جاماییکایی در جزیره ای در ترکیه که از بالا به شکل چشم جهان بین یکی از
نماد های فراماسونری می باشد.
روز اوّلى که ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود.
بچهها بازى مىکردند، ما هم بازى مىکردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى
بود - باز به چشم آن وقتِ کودکى من - و عدّه بچههاى کلاس اول، زیاد
بودند. حالا که فکر مىکنم، شاید سى نفر، چهل نفر، بچه هاى کلاس اول
بودیم. به هرحال و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم.
البته چشم من ضعیف بود، هیچکس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می
فهمیدم که چیزهایى را درست نمیبینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم
فهمیدم که چشمهایم ضعیف است؛ پدر و مادرم هم فهمیدند و برایم عینک تهیه
کردند. آن زمان - وقتى که من عینکى شدم - گمان می کنم حدود سیزده سالم
بود؛ لیکن در دوره اول مدرسه این نقصِ کار من بود. قیافه معلم را از دور
نمىدیدم، تخته سیاه را که روى آن مىنوشتند، اصلاً نمىدیدم و این، مشکلات
زیادى را در کار تحصیل من به وجود مىآورد.
دبستانى که من در مشهد
می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه دینى
مشهد هم مدرسهى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در
این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى
بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست
جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان
کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است. ایشان، هم معلم
بود، هم ناظم. با آن وقار و هیمنه اى که داشت، در حیاط مدرسه راه می
افتاد و چوبى به دستش میگرفت و البته گاهى هم بچهها را فلک میکرد؛
بنده را هم یکبار فلک کرد.
ایشان مرد محبوبى بود. در همان دوره
بچگى هم بنده و شاید همهى بچهها به ایشان علاقهمند بودیم. وقتى درسم
در آن مدرسه تمام شد، یکى از برادرانم در آنجا مشغول تحصیل شد؛ ولى باز
من با ایشان سلام و علیک داشتم. سر ماه وقتى می رفتم شهریه برادرم را
بدهم، ایشان را میدیدم؛ باز هم با همان منش و چهره محترم و آقاوار و
واقعاً مدیریتى؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما
در مدرسه محلى داشتیم به نام قصاصگاه، که بچهها در آنجا مجازات
مىشدند؛ بنده هم در همانجا یکبار قصاص شدم!
آنجا، هم محل مجازات
بچهها بود، هم نوعى زباله دانى؛ یعنى بچهها خربزه یا هندوانه
میخوردند و پوستهایش را باید در آنجا میریختند. ایشان وقتى در مدرسه
راه می رفت، با همان لهجه ى کرمانى به بچهها خطاب می کرد: هر کس
مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سالها، این صدا
هنوز در گوش من هست.